تبليغاتX
دانه

یاحسـین

بار بگشایید ...! اینجا کربلاست

+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم آذر 1388ساعت 18:14 توسط دانه |


دیگر به هیچ نغمه ، هیچ لالا ، روح ِبیتابم به رویای موهومی در نمیغلتد...دیگر هیچ مسکر ، اندیشه ی بیخوابم را تخدیر نمیکند...

اگرچه هر بار ، خود به پای ترک خورده ی دل بی اختیار به خیابان میروم...ولی لحظه ی منحوس ِبستن آن نطفه ی حرام ، از پیشانی ِتب دار ِخاطره ام محو نمیشود...

نطفه ی حرامی که از آمیزش نادانی و نفاق بر بستر ِامید و اشتیاق ، در رحم ِامن بی خبری بسته شد...چه بستر ِگرم و دنجی...! چه رحم ِامنی برای بالیدن...!

اکنون ، دیگربار آن لحظه ی منحوس چون سیاه چاله ی غفلت ، در کهکشان ِخشم و خروش ِخلق ، سرگردان...

و دیو ِرویاروی ، طفل نارس ِمجهول ِپارین ... که از سینه ی بیمار ِمام ، خون مکید و چنین بالید .و کنون چشم ِوقیح شهوتش به خون نشسته ، به روی مام ِنیمه جان ، سم میکوبد و خرناسه میکشد... 

آه...! خوابم نمیبرد...   

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم آذر 1388ساعت 16:51 توسط دانه |


«انا كتاب الله الناطق»

+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم آذر 1388ساعت 16:16 توسط دانه |


وقتی

که غوطه ور

بر سطح پر تلاطم هستی 

به پوچی کف امواج میرسیم

باید که تخته پاره ی بازیچه را دگر

بهر سفر به عمق ، به معنا

رها کنیم...

 

پ.ن : (قالی گلی) باران بهاری رو دیدم و این شعر بر پرنیان دیده ی محزون من نمایان شد...

پ.ن : بعد رفتم سراغ کتابام و پس از مدتها شعر کاروان (هوشنگ ابتهاج) رو دوباره خوندم و ... :  

دیرست گالیا !

در گوش من فسانه ی دلدادگی مخوان !

دیگر زمن ترانه ی شوریدگی مخواه !

دیرست گالیا ! به ره افتاد کاروان .

 

عشق من و تو ؟...آه

این هم حکایتی ست.

اما ، در این زمانه که درمانده هرکسی

از بهر نان شب ،

 دیگر برای عشق و حکایت مجال نیست.

 

شاد و شکفته در شب جشن تولدت

تو بیست شمع خواهی افروخت تابناک ،

امشب هزار دختر همسال تو ، ولی

خوابیده اند گرسنه و لخت ، روی خاک.

 

زیباست رقص و ناز سر انگشتهای تو

بر پرده های ساز،

اما هزار دختر بافنده این زمان

با چرک و خون زخم سر انگشتهایشان

جان میکنند در قفس تنگ کارگاه

از بهر دستمزد حقیری که بیش از آن

پرتاب میکنی تو به دامان یک گدا.

 

وین فرش هفت رنگ که پامال رقص توست

از خون و زندگانی انسان گرفته رنگ.

در تار و پود هر خط و خالش : هزار رنج

در آب و رنگ هر گل و برگش : هزار ننگ.

 

اینجا به خاک خفته هزار آرزوی پاک

اینجا به باد رفته هزار آتش جوان

دست هزار کودک شیرین بی گناه

چشم هزار دختر بیمار ناتوان...

 

دیرست،گالیا!

هنگام بوسه و غزل عاشقانه نیست.

هر چیز رنگ آتش و خون دارد این زمان.

هنگامه ی رهایی لبها و دستهاست

عصیان زندگیست.

 

در روی من نخند!

شیرینی نگاه تو بر من حرام باد!

بر من حرام باد از این پس شراب و عشق!

بر من حرام باد تپشهای قلب شاد!

 

یاران من به بند :

در دخمه های تیره و نمناک باغشاه،

در عزلت تب آور تبعیدگاه خارک،

در هر کنار و گوشه ی این دوزخ سیاه.

 

زودست گالیا!

در گوش من فسانه ی دلدادگی مخوان!

اکنون ز من ترانه ی شوریدگی مخواه!

زودست گالیا! نرسیدست کاروان...

 

روزی که بازوان بلورین صبحدم

برداشت تیغ و پرده ی تاریک شب شکافت،

روزی که آفتاب

از هر دریچه تافت،

روزی که گونه و لب یاران همنبرد

رنگ نشاط و خنده ی گمگشته باز یافت،

 

من نیز باز خواهم گردید آن زمان

سوی ترانه ها و غزلها و بوسه ها،

سوی بهارهای دل انگیز گل فشان،

سوی تو،

عشق من!

+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم آذر 1388ساعت 16:32 توسط دانه |


گویا ترین جریده

                     کنون

                            چشمهای ماست

لبها را

        حتی

               اگر که بردوزند...

+ نوشته شده در یکشنبه هشتم آذر 1388ساعت 15:49 توسط دانه |


باران

همیشه زیباست...

ترنم غمگینش حتی

از آسمان دیده ی تو

طراوت گـلگونش آری

بر دشت سبز سینه ی من...

+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم آبان 1388ساعت 21:34 توسط دانه |


من پرسه میزنم

که گـُرده ی رنجور ِاندیشه ، دیگر

از بار ِسودا تهی کرده ام

..............................................

بیهوده جان میکنیم

در وحشت از عدم

که میلادِ دانه ، چون مرگِ برگ ،

ناگهان است...

 

پ.ن : گرده = ...۱- کلیه. قلوه...۲- دو گرده،هر دو گرده....میان دو شانه، پایین گردن از پشت(بر کرده کسی سوار شدن:اورا به نفع خویش به کار واداشتن . کار از گرده کسی کشیدن:اورا بسود خویش به کار وادار کردن)(فرهنگ فارسی . دکتر محمد معین)

پ.ن : در ضمن چیز تازه ای که فهمیدم اینه که کوهنوردان در نامگذاری صخره ها گاهی نام گرده را بعنوان پسوندی برای نام آن صخره بکار میبرند گویی که این واژه خود مترادفیست برای نام صخره .مثل:(گرده سنگی)(گوگل)

پ.ن : از دوستانی که مرا برانگیختند تا در حافظه ادبی خود باز نگری کنم و و بر معلومات اندکم اضافه کنم بی اندازه متشکرم...! 

پ.ن : به وبلاگ مالیخولیا و شاخ سفید سری بزنید...خواندنشون خالی از لطف نیست...

پ.ن : درست در لحظه ی سرمستی یا خماری ناگهان مسئولیتی بهت واگذار یا ازت سلب میشه... زمانی که هیچ دست اختیاری درش نداری! و اگه بخوای مختارانه چند پله جهشی به بلوغ برسی یا بعکس چند پله رو یکی کنی و به عدم برسی، حساب کتابت دیگه از حالت عادی خارج میشه. یا به ظرفیت بلوغی که برای قالبت تعریف شده هنوز نرسیده بودی و عذاب خواهی کشید، یا بخاطر سلب مسئولیتی که نابهنگام و بی-جا از خودت کردی در عذاب دیگری میسوزی!
و اون ""ناگهانی"" از نگاه ماست. چرا که دانه ای که متولد میشه بقول خودت اون زایش اش، از پس دردی بوده که اون درد همون مسیر پلکان بلوغشه که طی کرده، و اگه بدون "درد" سر میزد، زایش اش حاصل یک ناهنجاری میبود، نه درد آمادگی!
اون "آن"ِ ناگهانی، هرچند در نظر ما یک ثانیه باشه، اما این یک ثانیه برای اون، شاید قد عمر مقدر شدش دردی طولانی بنظر بیاد.
(دناگ)

+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 15:39 توسط دانه |


مــا در ره عـشــق تو اســـیران بلاییــــم

کس نیست چنین عاشق بیچاره که ماییم

بر ما نظری کن که در این شهر غریبـیم

بر ما کرمی کن که در این شهـر گداییـم

زهـدی نه که در کـنج مـناجـات نشـینــیم

وجـدی نه که بر گــرد خــرابات بر آییــم

نه اهـل صـلاحیم و نه مســتان خـرابیـم

اینجا نه و آنجا نه چه قومیم و کجاییـم؟

حـلـاج وشــانـیـم که از دار نــتـرســیـم

مجنـون صفـتانـیم که در عـشق خداییم

ترسـیدن ما چون که هم از بیم بلا بود

اکنون ز چه ترسیم که در عین بلاییم؟

مارا به تو سریست که کس محرم آن نیست

گـر سـر بـرود ســـر تو با کـس نگــشــایـیـم

ما را نه غم دوزخ و نه حرص بهشت است

بـردار ز رخ پـرده کـه مـشــــتـاق لقـــایـیــم

دریاب دل شـمس خـدا مـفخـر تبــریز

رحم آر که ما سوخته ی داغ خداییم 

( مولانا )

+ نوشته شده در یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 16:35 توسط دانه


(وَلاتـَقفُ ما لـَیسَ لـَکَ بـِهِ عِلمٌ

إنَّ السَّمعَ وََ البَصَرَ وَ الفـُؤَادَ کـُلُّ أولـَئِکَ کـَانَ عـَنهُ مَسئولـًا)

وچیزی را که بدان علم نداری دنبال مکن

زیرا گوش و چشم و قلب ، همه مورد پرسش واقع خواهند شد.


سوره اسرا‌     آیه ۳۶  

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت 4:48 توسط دانه |


همه ، تمنای حیاتم 

  تمنای خاک ،

 

همه ، فریاد بودنم

به تمامی...

که تورا

تا آخرین سبزینه ،

آخرین نفس سروده ام...

 

تا اینچنین ، زمین ،

دل از آسمان برباید...

 

اکنون که میرود

رعنا عروس می زده این سان

به حجله ی داماد

و رخت فاخر زرینه میدهد بر باد

 


بادا...

شود هجا به هجا

صدای له شدنم

زیبا ترین ترانه ی هستی

بزیرگام نخستین کودک نو پا...!


+ نوشته شده در پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت 21:39 توسط دانه |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X


صفحه نخست
پست الکترونیک


پیوندهای روزانه

فــــــــــــــریاد
ســــــــــــروش
معلم عزیز
اسفنــــد دانــــه
BLOGFA
آرشیو پیوندهای روزانه


نوشته های پیشین

هفته چهارم آذر 1388

هفته سوم آذر 1388
هفته دوم آذر 1388
هفته چهارم آبان 1388
هفته دوم آبان 1388
هفته اوّل آبان 1388
هفته چهارم مهر 1388
هفته اوّل مهر 1388
هفته چهارم شهریور 1388
هفته چهارم مرداد 1388
هفته دوم مرداد 1388
هفته اوّل مرداد 1388
هفته چهارم تیر 1388
هفته سوم تیر 1388
هفته اوّل تیر 1388
هفته چهارم خرداد 1388
هفته سوم خرداد 1388
هفته دوم خرداد 1388
هفته اوّل خرداد 1388
هفته چهارم اردیبهشت 1388
هفته سوم اردیبهشت 1388
هفته دوم اردیبهشت 1388
هفته اوّل اردیبهشت 1388
هفته چهارم فروردین 1388
هفته چهارم اسفند 1387
هفته دوم اسفند 1387
هفته چهارم بهمن 1387
هفته چهارم دی 1387



پیوندها

آ9ا
باد هر جا بخواهد می وزد
باران
بانوی کویر
بهانه
ترانه زندگی
جایی پشت لبخند ها
حرفهایی از جنس نگفتن
زنی که بلند فکر میکند
شاخ سفید
شهرزاد
صدای فاصله ها
قلمدود
قندک میرزا
کاکوتی
گنبدمینا
مالیخولیا
مخفیگاه شماره ی سه
ملکوت عشق
...من زنم
مهر نگار
نیمچه نقاش
جهان برتر
قالب های نایت اسکین


    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin